نامه‌ای شیرین‌تر از عسل

“یا لطیف”

زمانهٔ محنت و غم سپری می‌شود؛ نور و روشنائی بر آستانهٔ خانه‌ها خواهد ایستاد، باران فرومی‌نشیند؛ آسمان تابناک خواهد شد و آرامش و امنیت  آغاز و محنت و مرارت‌ها پایان می‌گیرند؛ امّا تا این همه در رسند؛ چه رنج‌ها که بر ما نخواهد رفت…

لحظه‌لحظه‌های این زندگیِ کوتاه و بی‌تکرار، عبرتی است برای آموختن…

پیش از آنکه روزی فرارسد که دیگر مجالی برای سخاوت مداری و شادی‌بخشی در دلی بر جای نماند، قدر بدانیم زمانه همدلی‌ها و همدردی‌ها و  همراهی‌ها را تا آن هنگام که گشایش و فرج رخ بنماید و پنجره امید گشوده شود و لبخندی اهلی من العسل در آستانهٔ آن نمایان گردد…

“سَیجعلَ اللهُ بَعد عُسرِ یُسرا”

درست ۷ سال پیش در چنین ایامی زنگ درِ “بخشش” به صدا درآمد و مادری تکیده از جور ایام و کودکانی تکیده‌تر از جور زمان که طول عمرشان کمتر از ۴ سال بود در آستانهٔ در نمایان شدند…

کودکانی که هر دو ناشنوا و ناگویا و بدتر از بلای ناشنوایی و ناگویایی، نحیفی و رخ بی‌رمقشان بود که نشان از سوءتغذیه‌ای مزمن داشت!

مادرِ غم‌دیده با بغضی غریب در گلو گفت به “بخشش” پناه آورده‌ام!! او گفت پدر کودکانم خود ناشنواست که از شوربختی، خانوادهٔ رنجور رها کرده و به افغانستان عزیمت نموده است و من مانده‌ام و این دو قلوی معصوم ناشنوا و ناگویا که در عُرف معمول “کر و لالشان” خوانند…

حال ما ماندیم و مسئولیتی سنگین و وجدانی ملامتگر…

با استعانت از خداوندگارِ عشق و به امیدِ مدد خیرینِ نیک‌اندیش، توکل و تلاش آغاز نمودیم  و برای درمان کودکان معصوم، حرکتی مقدس آغاز شد.

با ملاطفت و مراحمت خیرین نیک کردار، و همکاری و همراهی یاران نیک‌رفتار، به‌ویژه استاد گران‌قدر، دکتر اجل لوئیان و البته همت مقدس خیّر بزرگوار، خانم دکتر خسروی که مردانه پا به میدان گذاردند،  کار درمان و کاشت حلزون کودکان مغموم ولی امیدوار به لطف معبود شروع و پس از چند ماه، کار کاشت حلزونی به سرانجام رسید و با مساعدت و معاضدت بخش توان‌بخشی مرکز بقیه الله (سرکار خانم افلاکی و همکاران تلاش‌گرشان) کار گفتار آموزی کودکان کاشت شده نیز به مدت یک سال و نیم  به طول انجامید تا اولین واژگان مقدس” خدا ” و “مادر”  بر زبان این فرشتگان زمینی جاری شود.

پس از دو سال و اندی که از درمان و آموزش کودکان داستانِ ما گذشت، یک روز مادر کودکان زنگ زد و اظهار داشت که از سوی بخش مهاجرت دفتر سازمان ملل در ایران برای مهاجرت به فنلاند پذیرفته شده‌اند و عن‌قریب باید رخت سفر بربندند و درخواست وقت نمود برای خداحافظی…

غمی غریب همراه با امید به آینده‌ای روشن برای  کودکان خانوادهٔ “بخشش” وجودم را فراگرفت…

در جلسه خداحافظی که در دفتر ” بخشش” تشکیل شد، بچه‌ها با همان زبانِ تازه به گفتار آمده شیرین‌زبانی‌ها کردند و واژه غم‌انگیز خداحافظی بر زبان راندند…

به مادر کودکان گفتم هیچگاه نگذارید  علی و بهاره عزیز ۳ چیز را فراموش کنند:

  1. لطف خداوندگارِ عشق را
  2. کشور ایران و مردم آن را
  3. “بخشش” و خیرین آن را

آن روز آنان رفتند و ما ماندیم و خاطرات ناخوش اولین دیدار و خاطرات خوش “شنیدن و سخن گفتنِ” دوقلوهای دوست داشتنی در آخرین دیدار…

دیروز اما از پس ۵ سال دلتنگی و  بی‌خبری از خانواده مغموم و دردمند آن روزگار، نامه‌ای به همراه چند عکس از طرف مادر کودکان به دستم رسید که اشک شوق بر دیده می‌فشاند و نجوای شُکر بر لب می‌نشاند…

مایلم عین نامه و واژگان این مادر را به همراه عکس‌های ارسالی به رسم امانت برای شما خوبان به اشتراک بگذارم تا قدر پدیدهٔ مبارک و مقدسِ همدلی در مسیر نیکوکاری را بهتر بدانیم و بر آن ببالیم و شاکر درگاه الهی باشیم بابت این نعمت و عطیهٔ بی‌بدیل خدمتگزاری که حق‌تعالی خود فرمود” لَئِن شَکرتُم لِاَزیدَنّکم”

پیشاپیش از اینکه خطاب نامه به این حقیر بوده و  به رسم امانت‌داری مجبور به  انتشار عین آن هستم عذرخواه و شرمسارم…

بدیهی است که منظور نگارنده از تکرار نام مخاطب، قدرشناسی و قدردانی از خیرین و نیکوکاران عزیز بوده و قطعاً مخاطب را نماینده آن فرهیختگان گران‌سنگ تلقی نموده است…

با احترام
سعید اسکندری

یادداشت تکمیلی خیر عزیز خانم دکتر خسروی 
به نام خالق هستیمتن سراسر عشق جناب مهندس اسکندری و مادر عزیز را خواندم. ناخوداگاه اشک شوق ریختم سجده شکر به جای آوردم و از کنار آن گذشتم. به مانند هزاران آیت الهی که هر ثانیه می بینم و از کنار آن می گذرم. ولی صدایی از درون می گفت داستان را کامل کن، قطعه پازل را بردار و بچسبان در کنار بقیه بخش ها تا زیبایی تصویر و اراده الهی دو چندان شود. پس مشغول نوشتن شدم. هر نویسنده ای ابتدا باید مخاطب خود را مشخص کند و بعد بر اساس آن نگارش کند. چه کسی را خطاب قرار می دادم؟ اعضای بنیاد بخشش؟ مادر؟ علی و بهاره؟ کسانی که معتقد هستند قرآن کلام الهی نیست؟ و معجزات الهی پس از آمدن دوربین ثبت وقایع تمام شده است؟ جواب: هیچ کدام. مخاطب خود فراموشکارم جهت ثبت در گوشه ای برای یادآوری.حدود 8 سال پیش دختر خردسال ما پس از تست های مکرر شنوایی سنجی و مراجعه به چندین متخصص با تشخیص مشکل شنوایی مواجه شد. و استفاده اجباری از سمعک. در آن زمان همسرم ( دکتر خسروی) با بنیاد بخششش آشنا شد و چوه همدرد مادر علی و بهاره بود از من خواست تا در حد توان هزینه ها کشت حلزون این دو عزیز را پوشش دهیم. با ان که وضع مالی بسیار خوبی نداشتیم مبلغی را جور کرده و به حساب “صندوق ذخیره ارزی بیماران خاص” واریز کردیم. عمل با موفقیت انجام شد و کودکان معصوم معاجه شدند و تماااام. تمااام؟ حیف است داستان اینجا تمام شود، پس وعده های الهی چه می شود؟ آیات قرآن کجا تعبیر می شوند؟ معجزه کجاست؟ بله ما نیکی کرده بودیم و طبق وعده و قانون الهی باید مشابه همان نیکی را می دیدیم. (پس هرکس به اندازه ذره ای نیکی کند، آن نیکی را ببیند. زلزال 7) پس از مدتی متوجه شدیم دخترمان بدون سمعک، شنوایی داشت. در حدی که اکنون در سن 12 سالگی بدون مشکل شنوایی 3 زبان بین المللی را می شنود و مسلط صحبت می کند و مشغول یادگیری زبان های جدید می باشد. همچنین با شنیدن نت های پیانو لذت می برد و در جمع پیانو می نوازد. اتفاقا او هم در خارج از کشور در مدرسه ای عادی و بدون مشکل شنوایی به 2 زبان تحصیل می کند و مانند علی سال گذشته در درس ریاضی مدرسه رتبه اول را کسب کرده است و تماااام.صبر کن ما مشابه نیکی که کرده بودیم را دیدیم، ولی مالمان چه؟ پولی که داده بودیم چه؟ خدا در قرآن می فرماید من پول شما را پس می دهم. (مثل آنان که مالشان را در راه خدا انفاق می‌کنند به مانند دانه‌ای است که از آن هفت خوشه بروید و در هر خوشه صد دانه باشد، و خداوند از این مقدار نیز برای هر که خواهد بیفزاید، و خدا را رحمت بی‌منتهاست و او داناست. بقره 261) بله. چندی پس از عمل علی و بهاره کرونا شروع شد و ما به واسطه پروژه دکترای خودم که بر روی ماسکهای آنتی باکتریال کار کرده بودم و در قالب شرکت تولیدی دانش محور در پارک علم و فناوری دانشگاه تهران فعال بودم. با ما تماس گرفتند و اعلام کردند که با توجه به بررسی انجام شده علمی، کیفی و فنی شما به عنوان یکی از شرکت های اصلی جهت تامین ماسک بخش درمان کشور انتخاب شده اید و مراجعه کنید جهت عقد قرارداد. به کجا باید مراجعه می کردم؟ وزارت بهداشت؟ سازمان غذا و دارو؟ اداره کل تجهیزات پزشکی؟ خیر. مراجعه به “صندوق ذخیره ارزی بیماران خاص”. قرارداد امضا شد چندین سال ادامه داشت و از همان جایی که پول را برای علی و بهاره واریز کرده بودیم پول به حسابمان آمد و تماااام.صبر کن قرار ما 700 برابر بود. ماشین حساب و مدارک به دست ساعت ها مشغول حساب کتاب شدم. نکند زبانم لال خداوند اشتباه گفته باشد و یا اینکه درست گفته ولی اشتباه حساب کتاب کرده باشد. اعداد و محاسبات انجام شد 700 برابر و برای ما خواسته بود که بر این عدد نیز بیفزاید. و تماااامبله تمااام تا امروز ولی این داستان ادامه دارد. باید صبر کرد و دید. باید دیده را باز کنیم تا ببینیم خدا چه می خواهد و چگونه به وعده هایش جزء به جزء عمل می کند. ما جزای کار نیکمان را گرفتیم و پولی را که داده بودیم نیز گرفتیم البته به مراتب بیشتر. هیچ طلب مادی و معنوی از کسی نداریم. دعا گو و متشکر از بنیاد بخشش، علی، بهاره و مادرشان هستیم که واسطه خیر شدند و تنها خواسته ما از ایشان این است که اگر قابل دانستند و مرحمت داشتند، با دلهای پاکشان دعای خیرشان را از ما دریغ نکنند. الهی چنان کن عاقبت کار که تو خشنود باشی و ما رستگار.